close
چت روم
عکس . موسقی . خبر T68.3DE.IR
درباره وبلاگ
تنهایی را دوست دارم، زیرا بی‌وفا نیست تنهایی را دوست دارم، زیرا عشق دروغین در آن نیست تنهایی را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم تنهایی را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست منِ بیمارِ دیوانه٬ نمی‌خواهم رهایی را از چاه تنهایی... که مردن در این اعماق تاریکی٬ به از با آدمک‌ها زیستن در باغ رویایی!!!
آرشیو وبلاگ
موضوعات
لینک دوستان
آمار وبلاگ
  • افراد آنلاین : 1
  • بازدید امروز : 46
  • بازدید دیروز : 1
  • هفته گذشته : 47
  • ماه گذشته : 64
  • سال گذشته : 66
  • کل بازدید : 25834
  • کل مطالب : 127
  • نظرات : 12
نظر سنجی
لطفا به ما پیشنهاد بدهید از چه مطالبی در وب بیشتر استفاده کنیم.
پیوندهای روزانه
فال حافظ ...
پشتیبانی




Powered By
Rozblog.Com
وضعيت ياهو


تبلیغات
چهارشنبه 19 آبان 1389

مادر

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا میداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!

برای خواندن ادامه داستان لطفا به ادامه مطلب بروید.


طبقه بندی : مادر ,
تعداد بازدید : 303
برچسب ها: ,
ارسال توسط تنها
عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر